تبليغاتX
. . . صلای آشنا
 

وَمَن يَتَوَكَّل عَلَي الله فَهُوَ حَسبُه اِنّ اللهَ بالِغُ اَمره قَد جَعَلَ الله لِكُلِّ شَي‏ءٍ قَدراً

... و باید ایمان آورد که  : مَن یَتَوَکّل عَلَی الله فَهُو حَسبه ...

چرا که فرمود :

    وَلكِنّ الله يَفعَلُ ما يُريد

   كَذلِكَ الله يَفعَل ما يشاء

  وَاللهُ يَحكم لا مُعَقِّبَ لِحُكمه

  ... چه پشتوانه ای بهتر از او ...

از اینروست که حضرتش ( جَلّ وَ عَلا ) فرمود:

فَأعر ِض عَنهُم وَتَوَكّل عَلي الله وَكفي بالله وَكيلا

 

... ... ...

وَما لَنا ألّا نَتَوَكّل عَلَي الله وَقَد هَدانا سُبُلَنا... وَعَلي الله فَليَتَوَكّل المُتوَكّلون

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:38 توسط |

 

قالَ اللهُ، جَلّ جَلالُهُ وَ عَمّ نَوالُه :

کُن لی اَکُن لَک ...

از آن ِ من باش تا از آن ِ تو باشم ...  

 

... ... ...

-) یکی بین و یکی خواه و یکی گو

    هوالحق و هوالحی و هوالهو

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:26 توسط |

 

نماهنگي که چند روز قبل در بلاگ قرار داديم بهانه اي شد تا برخي دوستان نظراتي بدهند و نکاتي را بازگو کنند.حقير نيز اين فرصت را مغتنم مي شمارم و چند خطي اندر باب حوادث بعد از انتخابات مي نويسم. لکن ضروري مي دانم اين نکته اساسي را قبل از مطلب اصلي بيان کنم که روي کلام با کساني نيست که در انتخابات به کانديداهاي مختلف راي داده اند. ازينرو که معتقدم افراد به هر کسي که راي داده باشند به وظيفه خود عمل کرده اند و تنها روي کلام با کسانيست که نتيجه انتخابات را برنتافتند و خواسته و ناخواسته هيزم آتشي شدند که دامنگير آبروي اين مملکت شد.

فتنه اخير و حوادث بعد از بيست و دوم خرداد ماه را مولود منحوس مشترک پدری قدرت طلب و عصبي و بي منطق از جنس خواص و مادری جاهل و ظاهر بين و فريب خورده از جنس عوام مي دانم که سر به طغيان در راهي نهاد که سرانجام آن رسيدن به بن بست و طرد از دامان ملت است، هر چند که راه بازگشت اين جماعت به آغوش ملت و نظام باز است. جنبشي که امروز تبديل به جنبشي بي سر شده و همچون لاشه اي نيمه جان خود را بدون هدف به اطراف پرتاب مي کند و رو به اضمحلال نهاده است. 

ما نيز همچون همگان حوادث اخير را از نزديک به تماشا نشستيم و حرف مخالفان شنيديم لکن در اين ميان تناقضاتي فراوان در گفتار و عملکرد و شعارها ديديدم که از هر راه که رفتيم نتوانستيم اين مسائل را براي خود توجيه کنيم... که اگر اندک روزنه اي براي فرار از اين تناقضات پيدا مي کرديم مي توانستيم به صدق گفتار اين جماعت اميدوار باشيم:

-داعيه پيروي از خط امام(ره) و نخست وزيري امام(ره) و دلدادگي به راه و مشي امام(ره) با مقابله ي با ولي فقيه امريست متضاد... که اين سخن آن عزيز سفر کرده است که : "پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملکت آسيبي نرسد"

-امام(ره) فرمود قانون فصل الخطاب است... وهنوز صحبت هاي واضح و بدون ابهام امام(ره) در مورد قانون و اطاعت از قانون هست... سوالي که در ذهنم جولان مي دهد اين است که اين نحوه اعتراض و عملکرد را از کجاي قانون استخراج کرديد؟ آيا اين فرمايش صريح امام(ره) نبود که : "...نمي‌شود از شما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم. غلط مي‌كني قانون را قبول نداري!قانون تو را قبول ندارد نبايد از مردم پذيرفت، از كسي پذيرفت ، ما شوراي نگهبان را قبول نداريم. نمي‌تواني قبول نداشته باشي. مردم راي دادن به اينها ، مردم 16 ميليون تقريبا يا يك قدري بيشتر راي دادن به قانون اساسي. مردم كه به قانون اساسي راي دادند منتظرند كه قانون اساسي اجرا بشود؛ هر کس از هرجا صبح بلند مي‌شود بگويد من شوراي نگهبان را قبول ندارم ،‌ من قانون اساسي را قبول ندارم ،‌من مجلس را قبول ندارم ، من رئيس‌جمهور را قبول ندارم ، من دولت را قبول ندارم. نه ! همه بايد مقيد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد ،‌ ولو برخلاف راي شما باشد. بايد بپذيريد، براي اين‌كه ميزان اكثريت است ؛ و تشخيص شوراي نگهبان كه اين مخالف قانون نيست و مخالف اسلام هم نيست ، ميزان است كه همه بايد بپذيريم."
(صحيفه امام جلد 14 صفحه 378)

- شعارهاي مرگ بر ديکتاتور اين جماعت و قانون گرايي آنها و باز دلدادگي به مرام امام(ره) از يک سو و اين فرمايش امام(ره) ـ که گويي ناظر بر همين روزهاست ـ  از سوي ديگر تناقضيست آشکار که راه حلي براي آن نمي بينم: "... اگر يك جايي عمل به قانون شد و يك گروهي در خيابان‌ها برضد اين عمل بخواهند عرض اندام كنند،‌ اين همان معناي ديكتاتوري است كه مكرر گفته‌ام قدم به قدم پيش مي‌رود،‌ اين همان ديكتاتوري است كه به هيتلر مبدل مي‌شود انسان،‌اين همان ديكتاتوري است كه به استالين انسان را مبدل مي‌كند. اگر قانون در يك كشوري عمل نشود ، كساني كه مي‌خواهند قانون را بشكنند اينها ديكتاتوراني هستند كه به صورت اسلامي پيش آمده‌اند يا به صورت آزادي و امثال اين حرفها. اگر همه اين آقايان كه ادعاي اين را مي‌كنند كه ما طرفدار قوانين هستيم ، اين‌ها با هم بنشينند و قانون را باز كنند و تكليف را از روي قانون همه شان معين كنند و بعد هم ملتزم باشند كه اگر قانون برخلاف راي من هم بود من خاضع‌ ام ، اگر بر وفاق هم بود من خاضع‌ام ،ديگر دعوايي پيش نمي‌آيد؛ هياهو پيش نمي‌آيد.
(صحيفه امام جلد 14 صفحه 415)
 


- باز همان داعيه فوق الذکر با آنچه در روز قدس ديديم بسي ناسازگار بود و بايد از اين عزيزان و سردمدارانشان پرسيد از کجاي سيره امام(ره) اين را استخراج کرديد که : " نه غزه نه لبنان جانم فداي ايران!!!!"

بد نيست حال که کلام بدينجا رسيد نگاهي به تاريخ بيندازيم که به حق فرموده اند تاريخ معلم انسان هاست. در جريان جنگ جمل آنجا که سپاهيان شتر سرخ موي در سرزمين حوئَب توقف کردند سگان بد صدايي شروع به پارس کردن کردند و در آنجا راکب شتر سرخ موي از عبدالله ابن زبير پرسيد اين سرزمين چه نام دارد و عبدالله گفت: حوئب. ناگهان صداي فرياد سوال کننده به آسمان بلند شد . عبدالله براي چاره جويي نزد زبير رفت و از وي علت اين ناله را سوال کرد. زبير گفت که پيامبر(ص) در زمان حيات فرموده بودند که : بر يكى از همسران وى سگهاى حوئب پارس خواهند كرد و صريحا رسول الله(ص) به همو که اکنون ناله مي کند فرموده بودند که : مباد آن زن تو باشي ...  اكنون سخن پيغمبر بخاطرش افتاده ... 
لذا جماعتي را آوردند که شهادت دهند اين سرزمين حوئب نيست  و چنين کردند و وي آرام گرفت و گوش جان به آن زنگ خطری که رسول الله(ص) چندین سال قبل به صدا در آورده بودند نداد..
باري راهبران هميشه چراغ هايي به دست امت خود مي دهند تا در نبودشان هم راه گم نشود و در ميان تاريکي ها و دو دلي ها و دو راهي ها راه از بيراهه مشخص شود.
امام عزيز امت (ره) نيز چنين کرد و معياري به دست ما داد تا بتوانيم در اين روزهاي سخت راه را تشخيص دهيم . معيار امام (ره) اين است که اگر روزي ديديد که بيگانگان از کردار شما خشنودند و به عمل شما چشم طمع دارند بدانيد که اشتباه مي کنيد و منحرف شده ايد.
اين روزها آيا نمي بينيم که بيگانگان و آنها که با ما دوست نيستند چطور چشم اميد به اين حرکات بسته اند و بدون کوچکترين خستگي از اين اعمال و اين جريانات حمايت مي کنند؟ اين ها را چطور براي خود هموار مي کنيم؟ به چه بهانه اي به دامان دشمنان خونين ديروز پناه برده ايم؟ با کدامين توجيه؟

امروز اين جنبش به کودکي ماند که خواسته اي نا معقول و نا ممکن دارد و هر چه والدين براي او دليل مي آورند نمي پذيرد و   دست بر چشم و گوش خود نهاده فرياد مي زند و تنها خواسته نامعقولش را تکرار مي کند. اين  جماعت خون خواه خوني شده اند که یا خود ریخته اند و یا خود مسبب اصلي ريخته شدن آنند.
گويي سخن آنروز امام عزيز در سال 67 خطاب به امروز سرکرده اين جريان است که فرمود :"...همه بايد به خدا پناه ببريم و در مواقع عصبانيت دست به کارهايي نزنيم که دشمنان اسلام از آن سوء استفاده کنند. مردم ما از اين گونه مسائل در طول انقلاب زياد ديده‌اند. اين حرکات هيچ تأثيري در خطوط اصيل و اساسي انقلاب اسلامي ايران نخواهد داشت."

... ... ... 

  
-) امیدوارم برخی از دوستان برای توجیه این اعمال و برای اثبات حقانیت سرکرده این جریانات رو به انتقاد و حمله به کاندیدای منتخب نیاورند که این دو مقوله هایی هستند کاملا جدا. این که رئیس جمهور  فلان نقص را دارد یا عملکردش دارای فلان نقص بوده و غیره دلیل موجهی برای ریختن به خیابان و زیر سوال بردن انتخابات و قانون شکنی نیست.  شما تلاش کنید مبنایی قانونی برای این حرکات و این قانون شکنی ها دست و پا کنید.
 
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:27 توسط |

درس حرفه و فن، مقطع راهنمایی، مبحث مدارها:

قسمتی از نمره پایان سال مربوط به کاردستی بود. باید کلی سلیقه و حوصله به خرج می دادیم تا معلم کلاس کمی کیف کند و نمره ای بدهد.

به درس مدارها که رسیدیم نمی دانم چه شد که این حس استقلال طلبی به یکباره در وجودمان نمو پیدا کرد و حاضر به همکاری با احدی در ساختن مدار الکتریکی مورد نظر نشدم. حتی پیشنهاد دایی خان مبنی بر همکاری سی درصدی را هم رد کردم و تمام نکن نکن های پدر و مادر را هم به جان خریدم و روی تخته چوب بی نوایی شروع به ساختن مدار کردم. 

پولِ تو جیبی کفاف خریدن کلیدهای یک پل ، دو پل، سیم ها، لامپ ها و پریزها را نکرد و مجبور به استقراض از خواهر گرام شده و حتی در راه رسیدن به این تفاهم امتیازات فراوانی هم واگذار کردم. چند بند از این تفاهم نامه از این قرار بود:

- واگذاری کامل چراغ خواب عروسکی! ،- واگذاری ساز دهنی مشکی در ساعات بعد از ظهر!، -مخابره نکردن اخبار شستن مجدد ظرف های تمیز و خراب کاری های علیا حضرت و خاله کوچیکه ی مکرمه در حین خاله بازی به والده مکرمه! ، و ...   

القصه تمام امکانات اولیه فراهم شد و در مکانی دور از تیررس چشم ها به ساخت مدار مذکور مشغول شدم و بعد از دوبار زخم شدن دست و یک بار له شدن انگشت شصت زیر ضرب گوشکوب(!!) که اشتباها به جای میخ ضربه خورد، مدار به مرحله بهره برداری رسید!

با کلی شوق و ذوق و اِهِن و تُلُپ از پله ها پایین آمده از مقابل خنده های موذیانه همشیره و خاله کوچیکه عبور کرده و با جذبه ای وصف ناپذیر نگاه های پر از سوال پدر و مادر را پشت سر گذاشتم و خود را به پریز برق مستقر در پذیرایی رساندم و دوشاخ را در آن فرو کردم و خواستم کلید مدار را بزنم که مادر از راه رسید و فرمود:" مطمئنی درسته؟ خودتو ناقص نکنی برق شوخی بردار نیست!" همانطور که نگاه مادر می کردم با خنده ای سرشار از اطمینان بدون این که کلمه ای جواب مادر را بدم کلید را فشار دادم که ناگهان صدا انفجاری مهیب همراه با برقی خیره کننده از کنتور برخواست که :    ... گروووومپ!!!!!!!! ...  و بعد تاریکی محض!

...از مزایای تاریکی یکی آنست که انسان به راحتی می تواند خود را مخفی کند! تا خشم والدین فروخسبد و آنگاه شخص در خلوت مخفیگاه لَختی در احوالات خویش درنگ کند و واژگان و جملاتی مناسب جهت ارائه به مادر و جلوگیری از اعمال تنبیه فراهم کند.

... ... ...       

- اگر روزی صدای انفجار آن شب و بعد ترس و لرز و مخفی شدن یک ساعت و نیمه را فراموش کنم، هرگز سوزش عمیق ناشی از امتیازاتی که در ازای گرفتن چند اسکناس پاره پوره و ناقابل واگذار کردم از یادم نخواهد رفت!!!   

- در مورد پست قبل هم دوستانی که نگران شدند و عزیزانی که همدردی کردند... ضمن تشکر از همه شما باید عرض کنم این پست مربوط به سالگرد پرواز عزیزی بود که ناگهان ما را تنها گذاشت و به دیار باقی سفر کرد. روح تمام در گذشتگان شاد و قرین رحمت الهی.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:21 توسط |

 

ساعت دو بعد از ظهر : اتوبان همت ...

 

تو : آرام روي صندلي ماشين با کمي لبخند

من : مضطرب ... تظاهر به آرامش

 

ساعت شش بعد از ظهر: بيمارستان

 

تو : چشمانت به شلنگ سرم و گاه به دست پرستار... کمي شوخي با پزشک

من: منتظر پشت شيشه

 

ساعت ده : راهروي بيمارستان

 

تو : آرام روي ويلچر، دستانت دست هايم را فشار مي دهد. آن يکي دستت آبشاري از خون

من : دوان دوان کنار ويلچر... پا به پاي پرستار که مي دويد و تو را مي برد

 

ساعت دو : اطاق عمل

 

تو : آرام روي تخت مي نشيني و دستي به موهاي سفيدت مي کشي و با لبخند نگاه پزشک مي کني

من : بي قرار ... تظاهر به لبخند

 

ساعت ... وقت نداي موذن. اذان صبح: مراقبت هاي ويژه  

 

تو : آرام روي تخت. لبهايت ديگر جان ندارد که بخندد. تمام بدنت ديگر جان ندارد. و کمي بعد ملافه اي سفيد روي صورتت

من : تنها کنار جای خالی تو ...     

 

... ... ...  

 

-  اِنّا لله وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعون  

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:4 توسط |

 

...دستام سفيد شده بود از گرد گچ. انگار تو کيسه آرد فرو کرده بودمشون. با يه انگشت بند کيفمو گرفتم تا کيفم گچي نشه! تو اون دست ديگه هم دفتر کلاس و کتاب! با فلاکت تمام فاصله کلاس و دفتر مدرسه رو ميون هياهوي بچه ها که مي رفتن سمت حياط پيمودم! ... وخلاصه رسيدم به دفتر!‌

تو دفتر، آقاي خرازي (پيرمرد خوش رو و دوست داشتني که معلم زبان دوره دبيرستانم بود) با ناظم مشغول صحبت بودند. وارد که شدم آقاي خرازي نگاهم کرد، حواسش پرت شد و ساکت شد. با لبخند جالبي نگاهم مي کرد. شروع کردم دستامو پاک کردن و تکوندن لباسام، آستينام رو داشتم مي دادم بالا که متوجه شدم آقاي خرازي همچنان ساکته و با لبخند داره نگاهم مي کنه. سه چهار ثانيه به هم خيره شديم و هر دو مي خنديديم. آقاي خرازي، کلاهش که هميشه با رنگ کتش ست بود، کمي بالا زد و گفت محسن جان مي دوني چي شده؟  خنديدم و گفتم نه! فکر کردم حتما لباسام خيلي ناجور گچي شده و آقاي خرازي مي خواد تذکر بده. گفتم چي شده؟  گفت:" خستگيم در مي ره وقتي شماها رو مي بينم! من مزدمو سر هر ماه نمي گيرم... مزدمو وقتي مي گيرم که شماها رو مي بينم. با اين دست و بال گچيتون!" ...و ادامه داد: "چند روز پيش داشتم قدم مي زدم که يه دفعه يه بنز ازين باکلاسا(!!) جلوم ترمز کرد، شيشه رو داد پائين گفت آقا من مي خوام شما رو برسونم . هاج و واج نشستم تو ماشينش. گفت آقاي خرازي منو مي شناسي؟! دبيرستانِ ...  زبان درس مي داديد، من رو يادتون هست؟ گفتم نه! گفت من شاگردتون بودم. الان پزشکم و تو کشورهاي مختلف طبابت مي کنم... آقا حسابي لذت بردم...  الان هم شما ها رو  مي بينم خودتون از آب و گل در اومديد داريد تدريس مي کنيد لذت مي برم... همينا برام مونده. وگرنه پولو اينا رو بريز دور...  مگه چقدر گرفتيم بابت پنجاه سال تدريس... يه روز پير ميشي خودت شاگرداتو مي بيني که هر کدوم کسي شدن، اون وقت مي فهمي من الان از ديدن شماها چقدر لذت مي برم ..."   

و باز با صداي زنگ آقاي خرازي کيف چرمي دست سازشو برداشت و رفت سمت کلاس ... انگار نه انگار ديگه داره به مرز هفتاد سال نزديک ميشه ...     

 

... ... ...

 

براي من طعم ِ معلم، هميشه طعم تمشک بود...

 وتمشک ميوه ايست ترش و شيرين ... 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:33 توسط |

سياهي محض آسمان کوير ...

سوز عجيب سرما و شلاق باد... 

اتاقکي گلي به مساحت پنچ، شش متر مکعب در دل کوير ...

ديوارهاي کوتاه و سياه شده از دود چراغ نفتي ...

دو سه تکه نان جوي خشک ...

کاسه اي سياه پر از شير گوسفند روي چراغ ...

 بوي تند چراغ نفتي...

 

 

...و من و چوپان که روبروي هم نشسته ايم. تنها صوتي که اين سکوت را مي شکند، صداي ِ ني ِ سوزناک چوپان است و گاه گاه صداي زنگوله هاي گوسفندان ... 

و خدايي که همان جا کنار چراغ نشسته بود ...       

 

اين زيباترين خاطره ايست که از دنيا در ذهنم مانده. ومن هنوز در حسرت تکرار آن شب...

 

... ... ...

 

درويشي از پير ِ مراد خود پرسيد: خدا را کجا بيابم؟ پير گفت : آنجا که خودت نباشي.  

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:28 توسط |

 

"وَ قَذَفَ فى قُلُوبِهِم الرُّعب يَخْر ِبونَ بُيوتِهِم باَيْديهٍمْ ‌‌وَ اَيْدى المُؤمِنين‌"

"و در دلشان (از سپاه اسلام) ترس افكند تا به دست‌‌خود و به دست مؤمنان خانه‌‌هاشان را ويران كردند"

...

اتومبیل از کنار دهکده ها یکی بعد از دیگری رد می شد... در این دهکده های پراکنده هم مسلمانان بودند و هم مسیحی ها. این را از پوشش زنها می توان به راحتی فهمید.

کم کم شهرک های اسرائیلی هویدا می شوند. شهرک هایی متشکل از خانه های بسیار منظم و یک دست با دیوارهای سفید و سقف های نارنجی که در فاصله دو سه کیلومتری ما روی تپه های مجاور قرار دارند.

ميان يکي از دهکده ها به خاطر شلوغي و عبور چند عابر راننده مجبور به توقف مي شود و يکي دو دقيقه اي معطل مي شويم. ناگهان متوجه زني مي شوم که در بالکن خانه کنار خيابان شروع به کِل کشيدن و رقصيدن مي کند. زني بود مسيحي. از حجابش مي توان فهميد. به راهنما مي گويم اين چرا همچين مي کند؟ راهنماي ما که جواني خوش رو و مهربان است و از سفارت با ما همراه شده بود، تبسمي کرد و گفت به خاطر پرچم است. تازه يادم مي آيد انتهاي اتومبيل پرچم زرد حزب الله را زده بوديم و زن مسيحي با ديدن پرچم حزب الله برايمان دست تکان مي داد. اهالي روستا هم با ديدن عکس العمل زن متوجه ما شدند و برايمان دست تکان مي دادند. برايم عجيب بود. زن مسيحي با ديدن پرچم حزب الله ...  

به دهکده بعدي که مي رسيم دقيقا لب مرز لبنان و سرزمين هاي فلسطين اشغالي هستيم. يک اتاقک نگهباني آنطرف فنس ها هست. اول فکر مي کردم خاليست. پياده مي شويم. مردم زيادي در حال تردد هستند. از پير و جوان تا مرد و زن و کودک. راننده ها ميان اين جمعيت به زور جايي براي پارک کردن پيدا مي کنند. دقيقا چسبيده به فنس ها دست فروش ها مشغول فروش اجناس مختلف خود بودند. از لباس گرفته تا عکس و تنقلات و ... . از راهنما پرسيدم داخل آن اتاقک خاليست يا سرباز داخلش هست. مي گويد سربازهاي اسرائيلي داخلش هستند و بيرون نمي آيند چون مي ترسند مردم سنگ بارانشان کنند!! بعد مي خندد و از زمين سنگي بر مي دارد و مي گويد ببين: ... و به سمت فنس رفته و از روي سيم هاي خاردار سنگ خود را به اتاقک پرتاب مي کند. انگار ولوله اي در جمعيت مي افتد و چند نفر ديگر هم ملحق مي شوند و همه شروع به سنگ زدن مي کنيم. چند ثانيه اي نگذشت که نوک تفنگ سرباز اسرائيلي از کنار پنجره اتاقک بيرون آمد و با صدايي که مي خواست نشان دهد نمي ترسد با زبان عبري فرياد مي زد که متفرق شويد! دريغ از يک گوش شنوا. به راهنما مي گويم تير اندازي نمي کند؟ گفت : تا حالا دو سه نفر را کشته اند!!!! گفتم نمي ترسيد؟!!! خنديد و نگاهي به جمعيت انداخت. دوربين را داد دستم و گفت شهرکشان را نگاه کن. از داخل دوربين شهرک اسرائيلي ها که خيلي با مرز فاصله داشت ديدم. شهرکي خلوت با کوچه هايي سوت و کور که حتي يک نفر هم در آن تردد نمي کرد. گفتم خب؟ گفت از ترس جانشان شهرکي که اينقدر با مرز فاصله دارد تخليه کرده اند و حتي آنهايي که هستند از خانه ها يشان بيرون نمي آيند. اما اينجا را نگاه کن. در دوقدمي تفنگ اسرائيلي ها اين مردم راحت زندگي مي کنند و تازه تبرکاً روزي دو سه سنگ هم حواله اسرائيلي ها مي کنند! چه کسي مي ترسد؟  ... 

... ... ...

-) روياي نيل تا فراتتان را به کابوس شبتان تبديل مي کنيم و سرزميني به شما خواهيم بخشيد به مساحت يک در نيم متر... به وسعت سنگ قبري کوچک ... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:25 توسط |

 

پير مرد مي گفت بچه که بوديم تابستان ها ، براي اينکه بيکار نباشيم و مشق کسب و کار کنيم پدر بساطي اندک از خوراکي و هر چه بود برايمان فراهم مي کرد .  کل روز مي نشستيم کنار خيابان، آخر هم کسي از ما نمي خريد...   شب که پدر بازمي گشت خودش مي شد مشتري و اجناسمان مي خريد ... و ما خوشحال که متاع خود فروختيم !

 

خدايا ...

هر آنچه عبادت کنم با جسميست که تو به من دادي ...

وهر آنچه در عذر تقصير گريه کنم از چشميست که تو به من دادي ...  

با متاع خودت به در خانه ات آمده ام ...

چه کنم ...  حقيرم و چيزي از خود ندارم ...  لا اَمْلِکُ لِنَفْسي نَفْعاً وَ لا ضَرّا...        

همين قدر مي دانم که بنده توام...   وجايي جز در خانه تو ندارم...

 

 

... ... ...

-)  تَهَدّمَتْ وَالله اَرکانُ الهُدی، قُتِلَ عَلیٌ الْمُرتَضی قَتَلَه اَشْقَی الْاَشْقیا... به خدا سوگند، پایه‏های هدایت ویران شد. علی مرتضی کشته شد. او را شقیترین اشقیا کشت ...  انگار فقط جبرئيل فهميد در سحرگاه نوزدهم چه شد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:0 توسط |

با من به خانه علي(ع) و زهرا(ص) بيا ...

غنچه اي امروز شکفت...  غنچه اي که ساقه اش از دانه ايست که ابراهيم(ع) کاشت، نوح آبياري کرد، موسي و عيسي (عليهما السلام) پاسباني کردند و محمد(ص) پرورش داد ...   

 

با من به مدينه بيا ...

نوري از مسجد النبي به آسمان ساطع شد و مايه فخر زمين بر آسمان و خورشيد آسمان شد ...

 

نگاه کن گاهواره اي را که پيامبر(ص) خندان به آن نگاه مي کند...

 

 

و گوش کن ...    صداي خنده فاطمه(ص) است...   

      گوش کن ...    صداي خنده علي(ع)  را ...

                       

                              و گوش کن ...  صداي پايکوبي ملائک را ... 

 

- مَرَجَ الْبَحْرَیْن ِ یَلْتَقیان ...  یَخْرُجُ مِنْهُما اللُّؤْلُؤُ وَ المَرجان ...

 

 از زلف و خط و قد و خدّ پيوسته دارد ماه من


مُشكي به عنبر برده سر، سروي مرتب با سمن

 

از غيرت رخسار او وز حسرت گفتار او


پيچيده مه، رخ در كَلَف درمانده در قعر عدن

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:25 توسط |